تبليغاتX
خاطرات زندگی

خاطرات زندگی
برای تعجیل درفرج آقاامام زمان صلوات 
لینک دوستان

خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را

باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را

 برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه

می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود.

یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم

 و روزهای سپری شده ام را می دیدم.

خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها،

 لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و

همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی

برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه

کردم،همه سخت ترین روزهای زندگی ام

بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها،

 درد ها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من

 قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری.

 هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و

من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم.

چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها

تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت

خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا

کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن

روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!»

 

[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 23:5 ] [ فاطمه ]

سلام

به تمام آبجی هاوداداش های عزیز

به خاطریه مشکل دیگه نمیتونم بیام

"سنگینی بارخداوند آنقدرنیست که کمرت رابشکند،فقط می خواهدتورابه            زانودرآوردتادعاکنی..."

دعام کنیداگه مشکلم حل شدتاآبان ماه برمیگردم ولی اگرنشدتاسال دیگه نمیام

آدمیزادهمیشه فراموش کاراست مبادافراموشم کنید

شرمنده ازاین به بعدنمیتونم آپاتون روبخونم ویابهتون سربزنم

وقتی برگشتم به همتون سرمیزنم

دوستتون دارم به اندازه ی تمام سالهایی که بدون آبجی وداداش گذروندم

همه شمابرام آبجی وداداشهای خوبی بودید

مواظب خودتون وخوبیهاتون باشید

[ سه شنبه 1389/06/30 ] [ 22:45 ] [ فاطمه ]

هر وقت سکوت می کنیم و نمی دونیم چی بگیم سه نقطه می ذاریم ...

هروقت بین حرف شک می کنیم و به من من می افتیم سه نقطه می ذاریم ...

هروقت آخر حرف نا تموم می شه یا می خوایم نشون بدیم باقیش عین بقیه حرف هاست سه نقطه می ذاریم ...

هر جا کم میاریم سه نقطه می ذاریم اما خود سه نقطه چی؟ کم نمیاد؟

من فکر می کنم سه نقطه یعنی همین ... یکی از راه های نشون دادن خداست .

چون بدون شروع و بی انتهاست و شامل همه موارد می شه . یعنی جایی ته ته دلمون که پر از ناگفته هاست . یعنی همه اون چیزهاییکه کسی جز اون نمی فهمه . انتهای تنهایی ... سکوت ... غم ... حتی شادی ... آخر همه چیز خود خودشه .

به نظر من ... خیلی بیش از اینی که نشون می ده ارزش داره . اول وسط و آخر راه ... همه توش معلومه .

پس ازش استفاده کردم بعنوان تیتر .

فقط همین ...

...دوستت دارم

[ جمعه 1389/06/26 ] [ 16:8 ] [ فاطمه ]
[ پنجشنبه 1389/06/11 ] [ 19:15 ] [ فاطمه ]

از اینکه رو انداختی دلت گرفت؟

از اینکه جوابتو نداده ناراحتی؟

دست رد به سینه ات زدن؟

چشماتو ببند، یکی سکوت کرده برات و داره بهت گوش می ده ...

یا مسبب الاسباب ...

میگه: بنده ی قشنگ من،

بنده ی شیرین من،

جایی که من بودم، رفتی در دیگه ای رو زدی؟؟

یا مسبب الاسباب ...

اونی که از دل محال برات آرزوهاتو برآورده می کنه، منم ...

اونی که از جایی که فکرشو نمی کنی برات کاراتو درست می کنه، منم ...

تو واسه خواسته ات کجا رفتی و پیش کیا رو انداختی؟

فکر کردی چون چهار تا گناه کردی دیگه نگات نمی کنم؟

یا مسبب الاسباب ...

فکر نکردی اونی که به وجود من شک داره

و نه! اصلا اعتقادی به من نداره،

دارم براش روزی می فرستم، تو که جای خودتو داری.

برگرد ...

برگرد پیش خودم ...

بگو و ازم بخواه، بخواه تا کاراتو درست کنم،

نگو خودت می دونی،

نگو از همه چی خبر داری،

دوست دارم از زبون خودت بشنوم

و بهش افتخار کنم!!

که بنده ی من برگشته و از من

خدای خودش

چیزی خواسته،

اون وقته که می بینی از جایی که فکرشو نمی کنی

اسبابشو فراهم می کنم.

یا مسبب الاسباب ...

یا مسبب الاسباب ...

یا مسبب الاسباب . . .

[ یکشنبه 1389/05/10 ] [ 11:57 ] [ فاطمه ]

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم

ازش تشکر کنیم !!!

چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون

فرستاده بود گله کردیم !!!

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت

ورزیدن به دیگران دریغ کردیم!!!!


چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش

خوب عمل نکردیم !!!

چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش

کردیم!!!

[ سه شنبه 1389/02/14 ] [ 11:44 ] [ فاطمه ]
سلام

آبجی های نازوداداش های عزیز

یکی ازداداش های عزیز روزشنبه براثرتصادف به کمارفت

براش دعاکنید

[ یکشنبه 1389/02/05 ] [ 18:58 ] [ فاطمه ]
آبجی عزیزتولدت مبارک

مجله 
سایت برای دانلود ها | www.4downloads.ir

[ دوشنبه 1389/01/30 ] [ 9:12 ] [ فاطمه ]
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خوبیددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد؟

اول ازهمه ازتمامی آبجی های خوشگلو وداداش های عزیزم تشکرمیکنم که تولدمنو تبریک گفتید

انشاا...بتونم جبران کنم

ازآبجی نازم آناهیتاخانم،داداش های عزیزمحسن،محمدپارسا،میلادخیلی خیلی ممنونم

 

 

[ دوشنبه 1389/01/30 ] [ 9:9 ] [ فاطمه ]
[ جمعه 1389/01/27 ] [ 1:3 ] [ فاطمه ]
[ جمعه 1389/01/27 ] [ 0:54 ] [ فاطمه ]

درست هیجده سال پیش بودکه شروع به نوشتن داستانی کردی  که بزرگترها به آن " سرنوشت " می گفتند:

                           مامیرویم

                                     قصه هاافسانه میشوند

                                                                         وانسانهابزرگ...

                                                                                                کاش قبل ازکوچ

                                                                                                                          پروازرابیاموزیم

               وافسانه ی خویش رابنگاریم

                                                     چراکه ما

                                                                      قهرمان حقیقتی هستیم که افسانه اش راباز می نویسیم !

دلم گرفت یاد روزهایی افتادم که انگشتای پاهام کوچولو و ریزبودن دستمومیزدم زیرچونم وجلوی تلویزیون داراز می کشیدم و کارتون می دیدم

روزای بچگی گذشتن انگشتای گردپاهامون بزرگ شدخودمون ودوستامون تبدیل به آدم بزرگ شدیم آدم بزرگهای بدآدم بزرگهایی که دیگه حوصله ی بچه های کوچیک وسروصداشون وسوال های احمقانشونونداریم آدم بزرگهایی که افتخارمیکنیم که دیگه یه تصمیم بچه گونه هم نمی گیریم دیگه دلمون خیلی چیزا رانمی خواهد دیگه خیلی چیزا رومی دونیم. الان دیگه میتونیم سریارو روکلاه بذاریم طرفوبپیچونیم ..............................

آره الان سال هاست حتی زیریه قوطی کنسروهم شوت نکردیم

دیگه هیچی رونشکوندیم که قایمش کنیم دیگه وقتی بامامانمون بیرون میریم ازلابلای پاهای آدم بزرگها یه بچه ی دیگه نمی بینیم............................

دیگه الان مطمئنیم که خدا یه مردخیلی بزرگ نیست که توآسمونها زندگی میکنه وبچه ها روخیلی دوست داره...................... ما دیگه آدم بزرگ شدیم آدم بزرگ ! آدم بزرگهایی که همیشه آرزوشوداشتیم آدم بزرگایی که همه چیزرامی دونن آدم بزرگایی که به خودشون افتخارمیکنن آدم بزرگایی که دیگه وقت سرخاروندن ندارن آدم بزرگایی که عادت کردن زندگی کنن آدم بزرگایی که حتی سرخودشون رو هم کلاه می گذارن........به قول معروف......روزگارکودکی برنگردد دریغا/ قیل وقال کودکی برنگردد دریغا.......................

خب امروزیعنی بیست وهفتم فروردین تولدم بود.....................................یعنی شدم هجده..................................ولی .................................نه هیچی...................................بگذریم................................................

 

[ جمعه 1389/01/27 ] [ 0:50 ] [ فاطمه ]

داداش میلاد تولدت مبارک

 

 

[ دوشنبه 1389/01/23 ] [ 12:28 ] [ فاطمه ]
کودکانه

سلام

اولین پناهگاه کودکی...آخرین پناهگاه آدم است!!!

برای من حس شعف واشتیاق دوران کودکیو داره..همراه بایه جورناراحتی..حس سرخوردگی ازهرچه بیشترفاصله گرفتن ازدنیای زیبای کودکانه...

فاصله گرفتن ازآغوش گرم وامن پدرومادر

اون حس کودکانه ای که تا اومدیم بفهمیم ولمس کنیم....به سرعت بادسپری شد.

کاش یه وسیله ای بود...نمیدونم مثل یه قطارتخیلی...که ماروبرمیگردوند

به دوران کودکی...دوران فراغت وبی خیالی ازهمه چیزوهمه کس اون موقع هاچقدربهمون برمیخورد اگه می گفتن توبحث بزرگترهادخالت نکن...یاتوهنوزبچه ای نمیفهمی...دلمون میخاست بیشتربفهمیم... بیشترازسنمون روی ماحساب میکردن

کاش بچه بودیم ...همون بچه پاک ومعصوم...همون بچه ای که دنیارو به اندازه وسعت دیدخودش میدید... ای کاش هیچ وقت خیلی چیزها رونمیفهمیدیم ودرکشون نمیکردیم....

فقط دلم میخادبرگردم به اون زمان...به هرقیمتی که شده

کودک دوام محدود شادی هایش رانمیفهمد

اوبه لحظه ندامت نمی اندیشد

برای کودکان مرگ سوغاتی است که تنهابه پدربزرگ ومادربزرگ تعلق دارد.

یاددوران کودکی بخیر

 

[ چهارشنبه 1389/01/18 ] [ 16:26 ] [ فاطمه ]

دلتنگی

وقتی خواب از چشمانم گریزان می شود
نگاه توست که چشم هایم را گرما می بخشد

وقتی کاری از کارهایم گره می خورد و کلافه می شوم
شیرینی لبخند تو تلخی ثانیه ها را برایم آسان می کند

وقتی قلم در دستانم نمی چرخد و بر کاغذ نمی لغزد
دستان پر محبت توست که نقش زندگی مرا می آموزد

وقتی دلم برای خدای خوبیها تنگ می شود
قلب خویشتن را به تو و تو را به خدا می سپارم

اما مهربان من!
تو بگو!
وقتی دلم برای تو تنگ می شود...
چه کنم؟!

[ یکشنبه 1389/01/15 ] [ 11:34 ] [ فاطمه ]
                                              

25 دقيقه مهلت
براي اين كه دوستت بدارم
25 دقيقه مهلت
براي اين كه دوستم بداري
25 دقيقه مهلت براي عشق
زمان كوتاهي است ...
با اين همه
من 25 دقيقه از عمرم را كنار مي گذارم
تا به تو فكر كنم
تو هم اگر فر صت داري
25 دقيقه
فقط 25 دقيقه به من فكر كن !...
بيا 25 دقيقه از عمرمان را براي همديگر پس انداز كنيم ...

شل سيلور استاين

[ شنبه 1389/01/14 ] [ 17:50 ] [ فاطمه ]
زندگی

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب

زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و

ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.به این ترتیب، خداوند مى

خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه

حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب

زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین

فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن

موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود... خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب

مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از

این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و

من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم

را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ

شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا

بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى

هستند. خیلى سنگین‌اند!»و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر

راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم.

حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با

دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم

را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و

فقط مى‌گوید،

«....رکاب بزن»

[ سه شنبه 1389/01/10 ] [ 14:33 ] [ فاطمه ]
 

یه شعربوشهری

مو از بَمبک نمی ترسُم مو از کلبوک می ترسم

نه از مارو نه از عقرب زدیماروک میترسم

نمی ترسم نه ازگُنج و نه از موری نه از پخچه

نه از رشک و نه از نِزگ ونه از نیتوک می ترسم

نه از دیوار رُمبیده نه از سَقف گِلُمبیده

نه از شاخک. نه از تله. نه از خِفتوک می ترسم

نه از کرکاب مادر زن. نه از فیت برادرزن

نه از جاروف خواهر زن. ز قارقاروک می ترسم

نمی ترسم نه از غُمبه نه از لُنده نه از مُنگه

میون هیرو ویر امّا. زلُه پرتوک می ترسم

نه از سوس و نه از پیسو. نه از هر آدم فیسو

نه از گبگو. نه از لُقمه نه از زَهروک می ترسم

نه از فیکه. نه از لیکه. نه از قدقد. نه از قیقه

نه از شوپر. نه از کُمتَر. نه از پیلسوک می ترسم

نه از غول و نه از غولک نه از زخم و نه از کورک

نه از بوم و نه از ناکو نه از سنبوک می ترسم

نه از طعنه نه ازر کُچّه نه از بهتون نه از تهمت

حالا کلمه و تر کیبات:

بَمبک:کوسه ماهی

کلبوک:مارمولک کوچک

دیمارک:مارمولک بزرگ

گُنج:زنبور

رشک:تخم شپش

نزگ:تخم شپش

پخچه:مگس

رمبیده:ویران شده

گلمبیده:سوراخ شده

خِفتوک:نوعی تله

کرکاب:دمپایی چوبی

فیت:مشت

لُنده.غُمبه.مُنگه:غرغر کردن

هیرو ویر:درحین

سوس:نوعی ماهی غیر خوراکی

لُه پرتوک:هل دادن

پیسو:دلفین

فیسو:خود خواه

گبگو:خرچنگ

 

[ یکشنبه 1389/01/08 ] [ 11:45 ] [ فاطمه ]
*چقدرنشنیدن هاونشناختن هاونفهمیدن ها که به این مردم آسایش وخوشبختی بخشیده است.

*تمام بدبختی های آدم مال این دوکلمه است:یکی داشتن ویکی خواستن.

*گریستن خوب نیست مگربشودجوری گریست که چشم هانفهمند.

*اگرتوانستی "نفهمی"می توانی خوشبخت باشی.

 

[ شنبه 1389/01/07 ] [ 19:46 ] [ فاطمه ]
شعرمحلی

دل مو اش بروندشی پاوخوش رفت

مواش جاواشت تک وتیناوخوش رفت

چشام کورتادیگه عاشک نواوم

کصاص جیگرم اشداوخوش رفت

معنا

دل من گذاشت زیرپاوخودش رفت

منوجاگذاشت تک وتنهاخودش رفت

چشمام کورتادیگه عاشق نشم

قصاص دلم داد وخودش رفت

[ پنجشنبه 1389/01/05 ] [ 9:14 ] [ فاطمه ]
دنیاسفراست ومامسافران این سفریک روزبایدسفربه پایان برسدوآن وقت که سفربه پایان برسددیگرهیچ مسافری وجودندارد.ازسفرت تمام استفاده رابکن.
[ چهارشنبه 1389/01/04 ] [ 10:27 ] [ فاطمه ]
چقدرروح محتاج فرصت هاست که درآن هیچکس نباشد.
[ سه شنبه 1389/01/03 ] [ 21:10 ] [ فاطمه ]
خداوندا

ازبچگی به من آموختندهمه رادوست بدارم

حال که بزرگ شده ام

وکسی رادوست می دارم

می گویند:

فراموشش کن

[ سه شنبه 1389/01/03 ] [ 21:2 ] [ فاطمه ]
ارزش انسان به اندازه ی حرفهایی هست که برای نگفتن دارد.
[ سه شنبه 1389/01/03 ] [ 20:57 ] [ فاطمه ]
خدایا توچگونه زیستن رابه من بیاموز من خودچگونه مردن راخواهم آموخت.
[ سه شنبه 1389/01/03 ] [ 20:57 ] [ فاطمه ]
شعرمحلی

تنیمن مثل نی ری دس بجنبوش

به نی سنبوی سیل خوت بسنبوش

دلیمن تنگ مثل خونه ی فخیرا

توبامنتیل مرزنگت بجنبوش

معنا

یه تن دارم مثل یه چوب نازک روی دستت تکونش بده

 مانند خیره شدنت به چیزی به نگاه خودت سوراخش کن

دلی دارم تنگ ،مثل خونه ی فقیرا

توبامژههای بلندت خرابش کن

[ سه شنبه 1389/01/03 ] [ 20:52 ] [ فاطمه ]
دربی کرانه زندگی دوچیزافسونم کرد:

آبی آسمان که می بینم ومی دانم نیست

و

خدایی که نمی بینم ومی دانم هست.

[ دوشنبه 1389/01/02 ] [ 12:51 ] [ فاطمه ]
[ یکشنبه 1389/01/01 ] [ 15:41 ] [ فاطمه ]

عشقم تولدت مبارک.امیدوارم هرچی آرزوداری برآورده بشه.یک دنیادوستت دارم.

[ یکشنبه 1389/01/01 ] [ 15:35 ] [ فاطمه ]
[ یکشنبه 1389/01/01 ] [ 15:29 ] [ فاطمه ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من فاطمه هستم متولد27فروردین71خویاهاکندکه ازوبلاگ موخوشتو بیت به وبلاگ موخوش اندیتو (بالهجه بوشهری)
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت